روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

مقدمه 61

عبهر العاشقين ( فارسى )

اتفاقا مگر سفيهى ديد * كان پرى پاى شيخ مىماليد رفت تا درگه اتابك سعد * تيزروتر ز سير برق از رعد گفت : « اى پادشاه دين ! فرياد * پاى خود شيخ دين با مرد داد . » سعد زنگى ، ز اعتقاد كه داشت * در حق شيخ افترا انگاشت . كرد روزى مگر عيادت شيخ * ديد حالى كه بود عادت شيخ دلبرى ديد ، همچو بدر منير * چست در برگرفته پاى فقير . چون اتابك به چشم خويش بديد * از حيا زير لب همىخنديد بود نزديك شيخ سوزنده * منقلى پر ز آتش آكنده پاىها از كنار آن مهوش * چست درزد به منقل آتش گفت : « چشمم اگر چه حيرانست * پاى را پيش هر دو يكسانست » « آتش از تن نصيب خود طلبد * سوزش مغز بىخرد طلبد » « گل آتش به پيش ابراهيم * وز تجلّى نسوخت جسم كليم » « نظر ما به چشم تو جانى است * ميل دل را نتيجه روحانى است » « نظرى كز سر صفا آيد * به طبيعت مگر نيالايد » « گر ترا نيست با غمش كارى * دايما من مقيدم ، بارى . » عشق بجمال . - روزبهان بقلى عشق شديدى بصور زيبا و جامه‌هاى آراسته داشته است . فرشتگان در نظر او مانند زنان گيسو ، گوشوار ، مرواريد و حجاب نورانى دارند ، و حوريان پاهاى خود را مىآرايند . روزبهان بموسيقى علاقه‌مند بود « 1 » . فرشتگان در نظر وى طنبور و مزمار

--> ( 1 ) - رك . عنوان « سماع » در همين مقدمه .